خرید بک لینک

آمدم پیشِ تو اما خفقان با من بود
در و دیوارِ شهری نگران با من بود

آمدم خسته، گرسنه، تشنه، نا آرام
کوهی اندوه، و مشتی هیجان با من بود

به خیابانها، در معرکهها، زندانها
دردی از زخمِ تو، یک بارِ گران با من بود

چشم چرخاندم هر حادثه تصویرِ تو بود
چشم چرخاندم، چشمی نگران با من بود

آمدم سر بگذارم یله در آغوشت
آمدم امّا باران خزان با من بود

قبلِ دیدارِ تو، یک فاجعه بلعید مرا
چه کنم یکسره یک راز نهان با من بود


از مجموعه شعر #موازی

+ نوشته شده در  ۱۴۰۱/۰۸/۰۱ &nbsp توسط وحیدطلعت  | 

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 19:57

صفحه بندی