خرید بک لینک
رز بود، چید صاعقه یک دامن از بهار
آورد خانه، محض پرستیدن از بهار
بر شیشه های پنجره ی مه گرفته آه
باران نشست، حرف نزد با من از بهار
او بیقرار مثل زمان، مثل فصلها
من بی ستاره من تنها، الکن از بهار
اما دلم گرفت به قدری که بارها
او می گذشت صاعقه ها بر تن از بهار
من سرنوشت روسری ابرها شدم
پوشیده فصل حادثه، پیراهن از بهار
او دلخوش از نمی که به سیمای سال بود
دلواپسان ساختن مسکن از بهار
ما نسل بیقرار زمستان مبهمیم
آشفته گان از مرد و از زن، از بهار
اسفندمان نه دود که تقدیر آه داشت
کی می گذشت آه مگر بهمن از بهار
رز بود و مست در دل گلخانه دیدمش
مادر همیشه چیدش یک دامن از بهار.
وحیدطلعت

مهاباد ـ بهار 95

برچسب: رُز رضوی,رُزقتُ مع الخبز حُبَّكْ,رُزا لوکزامبورگ,رُزق معنى,رُزی هانتینگتون,رُز ایرانی,سلنا رُز,فرانچسکو رُزی,چارلی رُز,اکسل رُز, نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 4:00

صفحه بندی