و مرد در دل شب ها نشست و گفت به زن؛
چگونه بود، مگر روزهای بعد از من؟
و زن گریست به تلخی، و با نگاهش گفت:
چگونه است مگر زندگی پس از مردن؟
و مرد هیچ نگفت و هوا پُر از مِه بود،
که مرد قصۀ زن، درد داشت، درد کهن،
و زن هنوز حقیقت نداشت، اما مرد
میان خاطره می گشت هی دهن به دهن
بدون حادثه هایی قشنگ تر حتی...
سپیده بود و شفق داغ کرده بود به تن.
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد