افتادی از هوس وسط خاطرات من
ماه بلند!، جبر همیشه محاط من!
نفرین به من، که از هیجان آفریدمت
تنها دلیل منطقی مشکلات من!
آوردمت به زندگی ام با غم و غرور
اما شبی تو دور شدی از حیات من
از روزهای گم شده در هرچه نیستی
هر چه دریغ و آه، نبودی نجات من
تصویر بی قراری نشکفته در بهار!
آشفتۀ مدام، دلِ بی ثبات من،
می خواهم از خزان که تو را باز آورد
باز آورد تو را، همه شور و نشاط من
یک آرزو به لحظۀ موعود مانده است
پاییز می رسد، دلِ بی احتیاط من!
وحیدطلعت
شهریور95
برچسب: آباد,
نویسنده: کامران اکبرینژاد