خرید بک لینک
 

نخستين بار غم را از غمِ چشم تو فهميدم
مني كه سالهاي سال از چشم تو ترسيدم
نگاهت رازِ باران بود، عصر چشمهاي من !
براي دركِ تو ؛ باران شدم، هر عصر باريدم
گزير و ناگزيرِ چشمهاي تو؛ غرور من
دليل اينكه قلبم را به چشمانِ تو بخشيدم
غزل را آرزو كردم، نوشتم حرفِ باران را
و با مهتاب شب در تابِ گيسويِ تو پيچيدم
نبودي تا ببيني فصلها در انتظار تو؛
چگونه هر شب پاييز تب كردم و لرزيدم
همان روزي كه رفتي سايه ها انکارِ من كردند
همان روزي كه در چشمانِ تو ترديد را ديدم
و حالا سالهايِ سال بعد از تو من و دريا
من و اين مرگ در امواج، ـ مرگي كه پسنديدم ـ
تو روزي بازخواهي گشت اما كي،كدامين روز؟
چرا اين يك سوال ساده را از خود نپرسيدم ؟

خرداد 1382

                «بعد از هزار سال»

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۱۲/۱۲   توسط وحیدطلعت  | 

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 26 تير 1397 ساعت: 1:56

صفحه بندی