دید امّا سرنوشتِ بیقرارش را، ندید
دید امّا سالها چشم انتظارش را، ندید
دید امّا چیزی از اندوههایش کم نشد
زخم خورده از قفا از روزگارش را، ندید
دست بسته، خسته و از پا نشسته، بی رمق
در تقابلگاه، چشمانِ دچارش را، ندید
غربت و تنهایی ام را بارها حس کرده بود
حیف که از سرزمینم کوهسارش را ندید
رفته بودم تا برای او بمیرم در وبلاگ کویر کلمه
مردنم را دید اما یادگارش را ندید.
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد