محمد را در آفتاب گم کردم
آخرین دیالوگمان طعم ناامیدی داشت
هر قدر خواستم
خطوط سیاه سیم تلفن یاری نکرد
کاظم دیرتر سر رسید
دلم را خون برده بود
صادق؛
تکه ابری شد که بعد مرگ پدر
به دیدنم آمد
جلال؛
کوهی که سکوتش پژواک داشت.
آنها باهم به خانه برگشتند
من اما ماندم
تمام شانزده سال بعد
یک تنه، همان جا
و هر پاییز شیشه های اتاق صد و بیست
چیزی به دیوانگی ام افزود
دیوانه تر نمیشدم که زنده نمیماندم!
آذر 97
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد