زن گفت: این پولیورِ قدیمی چیه پوشیدی؟
برو چند تا لباس زمستونی خوب بخر!
مرد هیچی نگفت
زن یه آن ته دلش غمی رو حس کرد، فقط یه آن
مرد به خیابون بلند خیره شد
درختها شاهد بودن
زمستونها،
و همۀ دنیا.
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 17:18