افتادی از هوس وسط خاطرات من ماه بلند، جبر همیشه محاط من نفرین به من، که از هیجان آفریدمت تنها دلیل منطقی مشکلات من! آوردمت به زندگی ام با غم و غرور اما شبی تو دور شدی از حیات من از روزهای گم شده در هرچه نیستی هر چه دریغ و آه!، نبودی نجات من تصویر بی قراری نشکفته در بهار! آشفتۀ مدام، دلِ بی ثبات من می خواهم از خزان که تو را باز آورد باز آورد تو را همه شور و نشاط من یک آرزو به لحظۀ موعود مانده است پاییز می رسد، دلِ بی احتیاط من!