خرید بک لینک

و قصّه کرد... بفرما که موقع سفر است
مسیر را به من آموخت؛ - راه، بال و پر است -

برای رفتن از این روزها نشانم داد
دو بالِ عاصی و فرمود: - درّه پُر خطر است -

غروب بود به حرف آمدیم با صخره
و قصّه کرد در این بیست سال در به در است

و قصّه کرد در این حال با غمی موهوم
به اینکه یاغی و بی خانه و قاچاقبر است،

به اینکه فلسفه ی کوچ خویش آزاری است
به اینکه قصۀ تقدیر گنگ و مختصر است

به اینکه سهم تو از عشق جز روایت نیست،
به اینکه از غم من ناشنیده باخبر است

به اینکه...، می پرم از خواب و بیقرارترم...
به اینکه سهم من از درک او همین قدر است

چه قدر بیخبرم از تو آی زخم عمیق!
چه قدر زندگی ام پوچ و سرد و بی ثمر است

چه قدر بی هیجانم چه قدر مأیوسم
از اینکه چشم تو آنسوی خوابهام تر است

غم تو خاطره ای تلخ و دوست داشتنی است
که هر چه می گذرد بازهم عزیزتر است

غم تو نان و پنیر است وقت صبحانه
غم تو چاشنی داغ حسرتی دگر است

غم تو آه غم تو که هر چه دارم از اوست
که عاشقانه ترین یادگاری پدر است

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: جمعه 29 آذر 1398 ساعت: 4:01

صفحه بندی