اسم اعظم بازگردد با سلیمان غم مخور
بشکند اهریمن از تعویذ یزدان غم مخور
چرخ گردون را هم از دور و دوار نابکار
باز گرداند خدای چرخگردان غم مخور
هم تواند ماه زندانی کشاندن بر سریر
آن که یوسف بر کشید از چاه کنعان غم مخور
قصر شاهان در قُرُق دایم نماند از رقیب
عرض
ما هم می رسد
روزی
به سلطان
غم مخور
امتحان صبر چون شایسته دادی در بلا
نوبت شکر آید و تحسین و احسان غم مخور
پشت هر غم شادیی بنهفته بنگر کآسمان
ابر گریان دارد و خورشید خندان غم مخور
از محک روشن شود آری عیار نیک و بد
دل سیاهان می شوند آخر پشیمان غم مخور
از بهشت و دوزخت اندیشه باید شهریار
زینهار از بابت تبریز و تهران غم مخور
شهریار
برچسب:
نویسنده: کامران اکبرینژاد