خرید بک لینک

غبار و خستگیِ راه بر تن آمده بود
سحر دوباره به 1ِ ترِ من آمده بود

شبِ گذشته پس از چند سال بی آبی
به خوابِ دهکده ابری سترون آمده بود

پریّ خاطره های غرورسالی کوه
فرشته بود و به شکل یکی زن آمده بود

پریدم از قفس خوابهای نقره ای اش
که ماه خلوتی ام روز روشن آمده بود

به جستجوی قطاری اسیر در دل کوه
گذشته از هیجان، راه آهن آمده بود

لباس خز به تنش بود و زندگی به برش
پریّ مه شده با شال گردن آمده بود

به خوابهای زمستانی ام مرا می برد
اگرچه سمت دی از سوی بهمن آمده بود

گرفت دست مرا گفت: زندگی این است
نه وهم بود، نه رویا، که قطعا آمده بود

درود گفتم و بدرود گفت محض وداع
مسافر دل من محض رفتن آمده بود

قم
1390/10/7

 

+ نوشته شده در  ۱۴۰۰/۰۹/۲۹ &nbsp توسط وحیدطلعت  | 

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:44

صفحه بندی